محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1290
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيمبر گفت : « برو و با آنها سخن كن . » گويد : و خوله به خانهء ابو بكر رفت و ام رومان مادر عايشه را بديد و گفت : « خداوند عز و جل چه خير و بركتى براى شما فرستاده است . » ام رومان گفت : « مقصود چيست ؟ » گفت : « پيمبر مرا فرستاده كه عايشه را خواستگارى كنم . » ام رومان گفت : « من راضيم ، منتظر ابو بكر بمان كه به زودى مىرسد . » و چون ابو بكر بيامد خوله به دو گفت : « اى ابو بكر ، خداوند عز و جل چه خير و بركتى براى شما فرستاده ، پيمبر خدا مرا فرستاده كه عايشه را خواستگارى كنم . » گفت : « مگر عايشه مناسب اوست ، عايشه دختر برادر اوست . » خوله چون اين بشنيد پيش پيمبر بازگشت و سخن ابو بكر را با وى بگفت . پيمبر گفت : « با او بگو كه تو در مسلمانى برادر منى و من برادر توام و دختر تو مناسب من است . » خوله پيش ابو بكر بازگشت و سخن پيمبر را با وى بگفت . ابو بكر گفت : « منتظر بمان تا من بازگردم . » ام رومان به خوله گفت : « مطعم بن عدى عايشه را براى پسر خود نام برده و ابو بكر هرگز از وعده تخلف نمىكند . » ابو بكر پيش مطعم بن عدى رفت و زن مطعم و مادر همان پسر كه عايشه را براى او نام برده بود پيش وى بود و گفت : « اى پسر ابى قحافه اگر دختر ترا به زنى به پسر خويش دهيم وى را صابى كند و به دين تو در آرد . » ابو بكر رو به مطعم كرد و گفت : « تو چه مىگويى ؟ » مطعم گفت : « او چنين مىگويد . » ابو بكر باز آمد و وعده اى كه داده بود فسخ شده بود و به خوله گفت : « پيمبر را دعوت كن . »